سفارش تبلیغ
صبا ویژن

مهاجر

کاش می شد تا به آسمان پر کشید .

 

  1. رمضان الکریم
  2. در روی کارت دعوت همیشه 5 چیز رو ثبت می کنند : نام میزبان ، نام مهمان ، آدرس مهمانی ، نوع خورد و خوراک ، وقت مهمانی و علت مهمانی
  3. خدای متعال در این چند آیه از سوره بقره در مورد این مطلب بیاناتی را فرموده است :
  4. یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلىَ الَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ(183)

    أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن کاَنَ مِنکُم مَّرِیضًا أَوْ عَلىَ‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ وَ عَلىَ الَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعَامُ مِسْکِینٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَیرًْا فَهُوَ خَیرٌْ لَّهُ وَ أَن تَصُومُواْ خَیرٌْ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ(184)

    شهَْرُ رَمَضَانَ الَّذِى أُنزِلَ فِیهِ الْقُرْءَانُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَ بَیِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى‏ وَ الْفُرْقَانِ فَمَن شَهِدَ مِنکُمُ الشهَّْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَن کَانَ مَرِیضًا أَوْ عَلىَ‏ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَیَّامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لَا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُواْ الْعِدَّةَ وَ لِتُکَبرُِّواْ اللَّهَ عَلىَ‏ مَا هَدَئکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ(185)

     

    نام میزبان خدای متعالی است که در آیه همین سوره خود را به خوبی معرفی می کند و در آیه 185 هم درخواست های خود را باز با معرفی خود بیان می دارد . نام مهمان را مومنی در طول تاریخ می داند و این رشته ایمان را مدت دار می داند . آدرس مهمانی در ماهی است که قرآن نازل شده است و خورد و خوراک در این ماه را صیام می داند ، وقت مهمانی در ماه رمضانی است که درآن قرآن با همه خوبی هایش نازل شده است و علت مهمانی هم رسیدن به تقوای مهمان است .

     

    ماه رمضان آمد


نامه ای دیگر برای دخترم فاطمه

دختر زیباتر از گلم فاطمه

سلام

روز دیگری برایم پدید آمد برای نوشتن ، که این روز تا آن روزی که برای تو نوشتم سالی فاصله شد .

نگو که تو را فراموش کرده ام ، که نه اینگونه نیست . تو این یک سال به دنبال خیلی چیزها بودم ، دنبال خودم و خودت .

شاید بگی بابا به خاطر دوری از ما و دندون دردی که امشب به سراغش اومده توهم می زنه .

سجده ای عاشقانه برای یار

نه دخترم ! باور کن اینگونه نیست که فکر می کنی و دیگران هم فکر می کنند .

چند ماه پیش یک بنده خدایی که سری به وبلاگ زده بود نوشته بود که چیه این همه دروغی که نوشتی تو وبلاگ . خلاصه اش این می شد که اگر قرار بری برو و اگر هم نمیری پس مشکل داری .

یادم میاد یک روزی ( من دبیرستانی بودم )همه تو خون? عزیزت دور هم نشسته بودیم و تلویزیون داشت قرعه کشی کربلا رو نشون می داد . من هم اسم نوشته بودم تا ببینم شاید تو قرعه کشی اسمم دربیاد . ولی قرعه کشی به اتمام رسید و بابات به هیچ جا نرسید .

من که تو فامیل به حاج آقا مشهور بودیم مورد خطاب دختر عموم قرار گرفتم و او تمام پنبه های عرفان های ساختگی ما رو بر باد داد و گفت : حسین تو اگه دلت صاف بود اسمت تو کربلا درمیومد .

دیدم راست میگه ، اشکال کار کجاست ، من که به خاطر کسی از گناه دوری نمی کنم ، من که خیلی از کارهایی که هم سن و سالام می کنند نمی کنم ، پس مشکل کار کجاست ؟

با خواندن نظری هم که اون بنده خدا تو وبلاگ گذاشته بود ، باز همون خاطره در ذهنم تکرار شد و دیدم راست میگن اگه می خواهی برو ، چرا نمی برندت . تو که مثل هواپیما می مانی ، جفتتان روی زمین به درد هیچی نمی خورید .

زندگی زیباست ولی شهادت از آن زیباتر ، اصلا شهادت زندکی است نه این چیزی که ما به اون مشغولیم ، استدلالش بماند که چشیدن هم نیاز دارد

فاطمه جان

از ماندنم شرمنده ام ، می دانم .

با ماندنم هیچ کس به من افتخار نمی کند و با رفتنم نیز هم .

دختر عزیزم

همه این حرف ها مقدمه بود برای همه حرف هایی که در دلم مانده است برای گفتن و تو و مادرت کسی هستید که دوست دارم آنها را بخوانید . ریحانه هم به جمع ما اضافه شد و کسانی که باید مرا تحمل کنند به سه تن رسید : مادرت ، ریحانه و تو .

گلم .

دوست دارم موقعی که این نامه ها را به خوبی می فهمی من در کنارت نباشد و با دیدن عکس های من بر روی دیوار به من افتخار کنی . شاید این نامه ها را تا آن وقت نبینی . پس سعی کن زودتر بفهمی نه بخوانی . ممکن است زودتر از سن خواندنت بفهمی و ممکن است تا مدت ها بعد از خواندنت درد بابایت را نفهمی .

نوگلم .

این نامه ها را بدون ویرایش و تصحیح در اختیار تو می گذارم که برخی از آنها دست خط خودم است و برخی مادرت که با اشک هایش آنها را برای تو می نویسد .

فاطمه ام

مانده ام از کجا شروع کنم . از خودم بگویم و یا از خودی که باید باشم . خودی که اصل بود و خودی که فرع بود .

بگذار از خودی بگویم که بوی زیبایی می داد . خودی که زیبا بود و بیش از دیگران خودم از ان لذت می بردم .

زندگی پدرت در بحبوبه جنگ شروع شد ، اون موقع که راه برای رفتن باز شد و آنگاه که به خود آمد تمامی درب های ان راه بسته شد و پدرت وارث بوی آن بهشت بود . بهشتی که بهشتیانش از ما انسان ها بودن که به عرش رفتن و فرش را برای ما باقی گذاشتند .

هنوز یادم نمی روم آن لحظه های زیبایی را که ایشان در خیابان ها رژه می رفتند ومردم برای ایشان اسپند دود می کردندو برای پیروزی ایشان دعا می کردند .

یک حسی می گفت این قافله انتهایی دارد که تو را در آن راهی نیست . با آرزوی رسیدن به این قافله عمری را گذراندم ولیکن هر لحظه دورتر .

دوران دبستان در مدرسه استقلال گذاشت با ذوق وشوق بسیار در خانه ای 50 متری در نظام آباد تهران . محله ای پدیدار شده از تمامی فرقه های مختلف ؛ اعم از باصفاها و بی صفاها . از لات و لوط های باصف گرفته تا بی صفاهاشون .

پدرت هم از تمامی خوب های اونها خوباشون رو برداشت و انتخاب کرد .

دوست داشتم از قبل تر از این شروع کنم ولی دوست ندارم قصه را طولانی تر از این بکنم . چون نمی دانم فاصله ای که بین این نامه تا نامه دیگر می افتد چه مدت است ...

تمام این دوران با سخت کوشی و جدیت همراه بود . گاهی شاگرد اول و گاه شاگرد دوم ولی همیشه انضباط صعودی و نزولی افت و خیز برمی داشت .

ساعت 12 قرار بود زنگ بخوره ولی من همیشه ساعت 10 جلوی در مدرسه بودم . نمی دانم از همان بچگی ها یک گمشده ای داشتم ولی نمی دانستم چیست ! برای پیدا کردنش از همان کودکی به این در و آن در می زدم . سر به همه جا می کشیدم تا پیدایش کنم .

بابایی بذار تا همین جا بماند ، خیلی خسته ام ، بقیه اش را بعدا می نویسم .

...

...

...

اما فاطمه جان

یک نکته ای را می خواهم بگویم که در خواندن این نامه ها به دنبال نظم منطقی نباش و مرا اینگونه بپذیر . چرا که خسته ام باور کن خسته ام . نه آنگونه که دیگران می اندیشند نه .

دوستدارت ، پدر مهاجرت

( وقتی این مطالب را می نوشتم ، گفتم شاید بگویی همه بابا دارند ما هم بابا داریم ، همه شادند از زندگی و بابای ما هم فراری از زندگی . راست می گویی دخترم من فراریم از همه چیز و همه کس ، ولی خوب است بپرسی آیا برای فراری بودن خود دلیلی داری ، آیا برای این همه کارها پناهگاه و قرارگاهی داری که به سمتش فرار می کنی . آنگاه است که می گویم آری دخترم ، همراه شو تا تو هم ببینی . ببینی این دنیایی که همه به دنبال ان هستند فرار کردن دارد یا نه ؟ آیا آنجایی که به سمتش گریزانم ، امیدوار بودن دارد یا نه ؟ ... )

دستی بر مشک آب

 


نیمه های شبه و حدود ساعت دو و ربع و تنها .

تنهایی چقدر خوبه و راحت نوشتن از آن بهتر .

چرا می گویم تنهایی چقدر خوبه ، نه به این معنا که بچه ها وقتی درکنارم نیستند راحت تر هستم و این خوب است ، نه اشتباه بزرگی این فکر . نبودن بچه ها و همسر مهربانم در کنارم خیلی برام سخته و عذاب آور.

ولی یک جورایی یک وقتایی تنهایی رو خیلی دوست دارم ، گوشی رو پرتاب می کنم اونور ( بذار بگم دو تا گوشی رو ) و راحت به همه چیزهایی که باید فکر کنم فکر می کنم ، این حالت هامو خیلی دوست دارم ، خیلی باهاشون صاف می کنم .

یک چیزی که من زیاد داشتم و خیلی از هم سن و سال های من نداشتن ، تنهایی بوده . باز می دونم این سئوال میاد تو ذهنت که تنهایی نشون دهنده نداشتن دوسته . بابا درست فکر کن ، تا دلت بخواد دوست دارم و دوست هامو دوست دارم اینطوری هم نیست که تو فکر می کنی .

چند روز پیش ها که ریحانه خوابیده بود و فاطمه هم با کلی بابا گفتن و قصه گفتن من رفت خوابید ، یک نیمچه فرصتی پیدا شد تا دست به نوشتن ببرم . از خودم نوشتن و از خودم . خیلی طولانی شد ولی وقتی خواستم تو صفحه بارگذاری کنم از بین رفت و برنگشت ، نمی دونم چرا ولی نوشته ای بود که از عمق دلم اومد رو صفحه کلید و تایپ شد .

شاید باید اون حرف ها پیش خودم و خودش می موند نه روی صفحه www   آره فکر کنم سرش همین بود .

الان هم از دندون درد خوابم نمی برد . رفتم دندانپزشکی و بی حسش کرد و پانسمان و برگشتم .

فرصتی پدید آمد تا دوباره بنویسم .

از چه بماند !!!

 


 

دخترم فاطمه سلام

امروز هم مثل روزهای دیگر خدا شروع شد .

چند روزی است از تو و مادرت دور هستم و گذشت این ایام برای من بسیار سخت است و اگر وظیفه ای بر دوشم نبود دوست داشتم همیشه در کنار شما باشم .

دخترم

امروز که در حال نوشتن این چند خط برای تو هستم ، حدود یک سال و سه ماه از تولد تو می گذرد و حسابی دلم برای تو و مادرت تنگ شده است .

دوست داشتم برایت بیشتر از اینها نامه می نوشتم و مادرت هم برایت می خواند . ولی چه کنم که دنیا با مشغولیت های خودش نمی گذارد برایت بیشتر از اینها بنویسم ولی بگذار حالا که فرصت هست برایت بنویسم .

گٌلم

شاید اینها سفارش هایی از یک پدر برای دخترش باشد که می نویسد ولی دیگران آن را وصیت بدانند . حال هر چه هست باشد مهم این است که برای تو هست . پس دوست دارم بدان خوب گوش دهی .

دخترم

هر انسانی به وظیفه ای که در این عالم دارد شناخته می شود ، هر کس وظیفه اش بیشتر باشد مشخص است مقامش در این عالم بالاتر است .

به همین خاطر در این عالم هیچ مقامی را بالاتر از مقام انبیاء و امامان معصوم نمی توانی پیدا کنی چرا که ایشان برترین وظیفه را در این عالم دارند و آن هدایت دیگران به سوی سعادت ابدی است .

این وظیفه ای بود که باعث شد من هم لباس اقامت را از تن بدر آورم و همچون بسیاری دیگر از آنانی که احساس مسئولیت کنند از خانواده و تمام ماندن ها دل برکَنم .

هنگامی که در ماشین و یا هر وسیلة نقلیه برای این امر از شما دور می شوم ، ناراحت رفتن دائم نیستم . چرا که این رفتن با تمام رفتن ها فرق می کند رفتنی است که پدرت را به سر منزل مقصودش می رساند .

شاید باور تو و دیگران نشود که در چند لحظة اول تمام اشکهایم را برای دوری از تو و مادرت می ریزم و با خدا مناجات میکنم و آماده رفتن می شوم و هر بار هم که از سفر بر می گردم شرمنده هستم نه از درست انجام ندادن وظیفه ، نه ، خدا را شکر در این مورد کم کاری نمی کنم ، شرمنده هستم از برگشتنم ،‌شرمنده از اینکه همیشه دعا می کنم خدا شهادتم را در این راه قرار دهد ولیکن همیشه دوباره برمی گردد .

ابهام از تمام عبارت هایم می ریزد ولی بگذار یک بار مبهم و نامشخص حرف بزنم .

همیشه آرزوی پدرت رفتن بود و هر لحظه که از گذشت زمان می گذرد به این رفتن امیدوارتر می شود .

دخترم

رفتن مهم نیست ، نوع رفتن مهم است و نخواه منی که در این دنیا به کم آن راضی نشده ام در انتخاب نوع رفتنم هم به کم آن راضی شوم .

خدا را شاکرم که مسیر حرکت مرا به گونه ای خودش تنظیم کرد که مرا از خودم به خودم رساند . خودی که خودم بودم ولی او کاری کرد که خودم را خودش کرد . خودی که دیگر خود نبود که او بود .

فاطمه جانم

توی دنیا این برایم خیلی شیرین بود که هیچکدام یک از شیرینی های دنیا نتوانست مرا زمینگیر کند و هر روز احساس می کنم از او آزادتر شده ام .

مادرت با آمدن خودش در زندگیم بالهای بسیاری را از من گشود و تو نیز با آمدنت مرا به پرواز در آوردی .

پس خدا را از این همه نعمت شکر گذار و ممنونم .

حال باقی می ماند آنچه در آخر از او خواسته ام و جز خدایی که داننده اسرار است و مادرت که مونس من در تمام سختی ها بود ، این را به خوبی می دانند و با این نامه نیز می خواستم تو نیز بدانی و مرا برای رسیدن به آن یاری کنی .

دوست دارم تو نیز مرا برای پرواز یاری دهی .

دوست دارم بعد از رفتن ، آنگاه که خط زیبای نستعلیق را آموختی برای اولین بار این بیت را بر روی کاغذی بنویسی و در مزارم بگذاری تا هدفم از رفتنم برای کسانی که در کنار قبرم می آیند و می گویند او جوان بود و رفت بدانند که چرا رفت .

ای پیر مرا به خانقاهی برسان                                             یاران همه رفتند به جایی برسان

و آنگاه تو نیز آن را بر روی قلب خویش حک کن تا به یادگار از پدرت بماند .

میوة دلم

توی این دنیا باید بسیاری از هنرها را یاد بگیری ، من هم به دنبال بسیاری از این هنرها رفتم و تا هنگامی که مرا سیراب کرد از آنها نوشیدم ، تو نیز از این هنرها بیاموز . ولی مهمترین این هنرها ، که هنر خوب پرواز کردن است را نیز بیاموز و به دیگران نیز بیاموز .

هنری که پدرت برایش عمر خویش را گذاشت و دل به دنیا و هر آنچه در آن بود نداد ، همین هنر پرواز بود ، سعیش این بود که آن را به خوبی بیاموزد و برای آموختنش عمر خویش را گذاشت و حال تمام همتش این است که این پرواز را به دیگران بیاموزد .

به خاطر آموختن همین پرواز است که از تو و مادرت ، جسمش دور است .

کلام را طولانی نکنم ، چون تو هم با این سن کودکیت خسته می شوی ، فقط امید دارم در زندگیت هیچگاه همچون دیگران بال های زیبای خود را مبندی و از همین کودکی پرواز را بیاموز .

امیدوارم هر لحظه ای که این نامه ها را می خوانی به یاد من باشی و مرا در کنار خود احساس کنی و برای آمدن آن امام عزیز که تمام عالمیان منظر آمدنش هستند ، دعا کنی .

دوستدارت پدرت (مهاجر )

6 اردیبشهت 1389

آرزوی پدرت این است