سفارش تبلیغ
صبا

نامه ای به دخترم فاطمه

 

دخترم فاطمه سلام

امروز هم مثل روزهای دیگر خدا شروع شد .

چند روزی است از تو و مادرت دور هستم و گذشت این ایام برای من بسیار سخت است و اگر وظیفه ای بر دوشم نبود دوست داشتم همیشه در کنار شما باشم .

دخترم

امروز که در حال نوشتن این چند خط برای تو هستم ، حدود یک سال و سه ماه از تولد تو می گذرد و حسابی دلم برای تو و مادرت تنگ شده است .

دوست داشتم برایت بیشتر از اینها نامه می نوشتم و مادرت هم برایت می خواند . ولی چه کنم که دنیا با مشغولیت های خودش نمی گذارد برایت بیشتر از اینها بنویسم ولی بگذار حالا که فرصت هست برایت بنویسم .

گٌلم

شاید اینها سفارش هایی از یک پدر برای دخترش باشد که می نویسد ولی دیگران آن را وصیت بدانند . حال هر چه هست باشد مهم این است که برای تو هست . پس دوست دارم بدان خوب گوش دهی .

دخترم

هر انسانی به وظیفه ای که در این عالم دارد شناخته می شود ، هر کس وظیفه اش بیشتر باشد مشخص است مقامش در این عالم بالاتر است .

به همین خاطر در این عالم هیچ مقامی را بالاتر از مقام انبیاء و امامان معصوم نمی توانی پیدا کنی چرا که ایشان برترین وظیفه را در این عالم دارند و آن هدایت دیگران به سوی سعادت ابدی است .

این وظیفه ای بود که باعث شد من هم لباس اقامت را از تن بدر آورم و همچون بسیاری دیگر از آنانی که احساس مسئولیت کنند از خانواده و تمام ماندن ها دل برکَنم .

هنگامی که در ماشین و یا هر وسیلة نقلیه برای این امر از شما دور می شوم ، ناراحت رفتن دائم نیستم . چرا که این رفتن با تمام رفتن ها فرق می کند رفتنی است که پدرت را به سر منزل مقصودش می رساند .

شاید باور تو و دیگران نشود که در چند لحظة اول تمام اشکهایم را برای دوری از تو و مادرت می ریزم و با خدا مناجات میکنم و آماده رفتن می شوم و هر بار هم که از سفر بر می گردم شرمنده هستم نه از درست انجام ندادن وظیفه ، نه ، خدا را شکر در این مورد کم کاری نمی کنم ، شرمنده هستم از برگشتنم ،‌شرمنده از اینکه همیشه دعا می کنم خدا شهادتم را در این راه قرار دهد ولیکن همیشه دوباره برمی گردد .

ابهام از تمام عبارت هایم می ریزد ولی بگذار یک بار مبهم و نامشخص حرف بزنم .

همیشه آرزوی پدرت رفتن بود و هر لحظه که از گذشت زمان می گذرد به این رفتن امیدوارتر می شود .

دخترم

رفتن مهم نیست ، نوع رفتن مهم است و نخواه منی که در این دنیا به کم آن راضی نشده ام در انتخاب نوع رفتنم هم به کم آن راضی شوم .

خدا را شاکرم که مسیر حرکت مرا به گونه ای خودش تنظیم کرد که مرا از خودم به خودم رساند . خودی که خودم بودم ولی او کاری کرد که خودم را خودش کرد . خودی که دیگر خود نبود که او بود .

فاطمه جانم

توی دنیا این برایم خیلی شیرین بود که هیچکدام یک از شیرینی های دنیا نتوانست مرا زمینگیر کند و هر روز احساس می کنم از او آزادتر شده ام .

مادرت با آمدن خودش در زندگیم بالهای بسیاری را از من گشود و تو نیز با آمدنت مرا به پرواز در آوردی .

پس خدا را از این همه نعمت شکر گذار و ممنونم .

حال باقی می ماند آنچه در آخر از او خواسته ام و جز خدایی که داننده اسرار است و مادرت که مونس من در تمام سختی ها بود ، این را به خوبی می دانند و با این نامه نیز می خواستم تو نیز بدانی و مرا برای رسیدن به آن یاری کنی .

دوست دارم تو نیز مرا برای پرواز یاری دهی .

دوست دارم بعد از رفتن ، آنگاه که خط زیبای نستعلیق را آموختی برای اولین بار این بیت را بر روی کاغذی بنویسی و در مزارم بگذاری تا هدفم از رفتنم برای کسانی که در کنار قبرم می آیند و می گویند او جوان بود و رفت بدانند که چرا رفت .

ای پیر مرا به خانقاهی برسان                                             یاران همه رفتند به جایی برسان

و آنگاه تو نیز آن را بر روی قلب خویش حک کن تا به یادگار از پدرت بماند .

میوة دلم

توی این دنیا باید بسیاری از هنرها را یاد بگیری ، من هم به دنبال بسیاری از این هنرها رفتم و تا هنگامی که مرا سیراب کرد از آنها نوشیدم ، تو نیز از این هنرها بیاموز . ولی مهمترین این هنرها ، که هنر خوب پرواز کردن است را نیز بیاموز و به دیگران نیز بیاموز .

هنری که پدرت برایش عمر خویش را گذاشت و دل به دنیا و هر آنچه در آن بود نداد ، همین هنر پرواز بود ، سعیش این بود که آن را به خوبی بیاموزد و برای آموختنش عمر خویش را گذاشت و حال تمام همتش این است که این پرواز را به دیگران بیاموزد .

به خاطر آموختن همین پرواز است که از تو و مادرت ، جسمش دور است .

کلام را طولانی نکنم ، چون تو هم با این سن کودکیت خسته می شوی ، فقط امید دارم در زندگیت هیچگاه همچون دیگران بال های زیبای خود را مبندی و از همین کودکی پرواز را بیاموز .

امیدوارم هر لحظه ای که این نامه ها را می خوانی به یاد من باشی و مرا در کنار خود احساس کنی و برای آمدن آن امام عزیز که تمام عالمیان منظر آمدنش هستند ، دعا کنی .

دوستدارت پدرت (مهاجر )

6 اردیبشهت 1389

آرزوی پدرت این است

[ یکشنبه 89/2/12 ] [ 11:52 عصر ] [ حسین افشاری ]

دیگر امکانات


بازدید امروز: 28
بازدید دیروز: 20
کل بازدیدها: 109646